تبليغاتX
×××شبهای@ تنهایی @من×××
×××شبهای@ تنهایی @من×××
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
بنام یگانه یزدان پاک...........
 

در کتاب انوار المجالس صفحه سیصد و چهارده نقل می کند از حسن بصری که گفت:

 

یک روز از بازار آهنگران بغداد می گذشتم که ناگهان چشمم افتاد به آهنگری که دستش را داخل کوره حدادی میکند و آهن گداخته شده قرمز را میگرفت و بدون آنکه ابدا" احساس سوزشی کند آن را روی سندان  می گذاشت و با پتک روی آن میزد و به هر نوعی که می خواست در می آورد و می ساخت. چون مشاهده این کار شگفت انگیز بود مرا وادار به پرسش از او کرد رفتم جلو و سلام کردم جواب داد بعد پرسیدم آقا مگر آتش کوره و آهن گداخته به شما آسیبی نمی رساند؟

 

آن مرد گفت: نه.

گفتم: چطور؟

 

گفت: یک ایامی در اینجا خشکسالی و قحطی شد ولی من همه چیز در انبار داشتم. یکروز یک زن وجیه و خوش سیمائی نزد من آمد و گفت ای مرد من کودکانی یتیم و خردسال دارم واحتیاج به آذوقه و مقداری گندم دارم خواهـشـمـندم برای رضـای خـدا کمکی بکن و بچه های یتیم مرا از گرسنگی و هلاکت نجات بده . من هم چون به همان یک نظر فریفته جمالش شده بودم در مقابل خواسته اش گفتم: اگر گندم می خـواهی باید ساعـتـی با من باشـی تا خـواسـتـه ات را برآورده کنم . آن زن از این پیشنهاد ناراحت شد و روترش کرده و رفت.

 

روز دوم باز آن زن نزدم آمد در حالیکه اشک می ریخت سخن روز قبل را تکرار نمود ، من هم حرفهای روز گذشته را برای او تکرار کردم دوباره با دست خالی برگشت دوباره روز سوم دیدم آمده و خیلی التماس میکند که بجه هایم دارند می میرند بیا و آنها را از گرسنگی و مرگ نجات بده. من حرفم را تکرار کردم و دیدم آن زن به طرف من می آید و پیداست که از گرسنگی بی طاقت شده .

 

خلاصه وقتی که به من نزدیک می شد گفت : ای مرد من و بچه هایم گرسنه هستیم ، بیا و رحمی کن و گندمی در اختیار ما بگذار! من گفتم : ای زن بیخودی وقت من و خودت را نگیر همان که گفتم بیا با من باش تا به تو گندم دهم . 

 

در این موقع زن به گریه افتاد و زیاد اشک ریخت و گفت: من هرگز از این کارهای حرام نکردم ولی چون دیگر طاقت نمانده و کار از دست رفته و سه روز است که خود و بچه هایم غذائی نخورده ایم ناچارا" حاضرم  ولی به یک شرط . گفتم : به چه شرطی ؟ گفت : به شرط اینکه مرا به جائی ببری که هیچ کس ما را نبیند .

 

مرد آهنگر گفت : قبول کرده و خانه را خلوت کردم ، آنگاه زن را به نزد خود طلبیدم همین که خواستم از او بهره ای بردارم دیدم آن زن دارد می لرزد و خطاب به من گفت: ای مرد ! چرا دروغ گفتی و خلاف شرطت عمل کردی ؟  گفتم : کدام شرط ؟ گفت : مگر بنا نبود مرا به جای خلوت ببری تا کسی ما را نبیند ؟ گفتم : آری ! مگر اینجا خلوت نیست ؟

 

گفت : چطور اینجا خلوت است با اینکه پنج نفر مواظب ما هستند و ما را دارند می بینند .

اول خداوند عالم و غیر از او دو ملکی که بر تو موکلند و دو ملکی که بر من موکلند همه آنها حاضرند و ما را مشاهده می کنند با این حال تو خیال می کنی اینجا کسی نیست که ما را ببیند؟ و بعد گفت : ای مرد بیا و از خدا بترس و آتش شهوت خود را بر من سرد کن تا من هم از خدای خود بخواهم حرارت آتش را از تو بردارد و آن را بر تو سرد کند .

 

من از این سخن متنبه شدم و با خود گفتم این زن با چنین فشار زندگی و شدت گرسنگی اینطور از خدا می ترسید ولی تو که اینهمه مورد نعمتهای الهی هستی از او نمی ترسی؟

 

فورا" توبه کردم واز آن زن دست کشیدم و گندمی را که می خواست به او دادم و مرخصش کردم . زن چون این گذشت را از من دید و جریان را بر وفق عفت خود دید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت ای خدا همینطور که این مرد حرارت شهوتش را بر من سرد نمود توهم حرارت آتش دنیا و آخرت را بر او سرد کن از همان لحظه ای که آن زن این دعا را در حقم کرد حــرارت آتـش بر من بی اثر شد . 

 

الـهـی بـی پـنـاهـان را پـنـاهـی

                                       به سـوی خــسته حـالان کن نگـاهــی

چه کم گردد زسلطانی گرنوازد

                                       گـدائـی را ز رحــمــت گــاهـگــاهــی

مـرا شـرح پـریشانی چه حاجت

                                        کـه  بـر حـال پــریـشــانـم گــواهـــی

الـهـی تکـیه بـر لـطف تو کـردم

                                         کـه جـز لـطـفـت نـدارم تکیه گاهــی

دل سـرگـشـتـه ام را رهـنما باش

                                         کـه دل بـی رهـنـمـا افـتـد به چاهــی

نـهـاده سـر بـه خـاک آســـتـانـت

                                         گـدائـی ، دردمـندی ، عـذر خواهــی

امـید لـطف و بخـشش از تو دارد

                                          اســیری  شرمســاری  رو سیاهــی

تـهـیـدسـتـی کـه بـا اشـک نـدامـت

                                           ز  پـا  افـتـاده  از  بـار  گـنـاهـــی

گـرفـتـم دامــن بخــشــنــده ای را

                                           کـه بخشد از کرم کوهی به کاهــی

لينک


با سلام به تنهایی ادمها!!!!!!!!!
 

با سلام و عرض خسته نباشید به همه دوستان گلم

راستش نیومدم که اپ کنم و هنوز مطلبم اماده نیست ولی یه اتفاقی برام

افتاد که منو تحت تاثیر قرار داد

شاید یه اتفاق نادر باشه ولی یکی برای من نظر گذاشته بود که از وبلاگم

خوشش اومده و خودشم وبلاگی نداشت ولی ایمیلشو گذاشته بود

و منم براش ایمیل گذاشتم و تشکر کردم و در اون لحظه ایشون انلاین بود و کمی با هم صحبت کردیم

شاید باورتون نشه ولی تو همین مدت کوتاه که با هم گپی زدیم یه چیزایی

از زندگیش گفت که من حتی تصورشو هم نمیتونم بکنم

دروغ نمیگفت چون من یه حس ششم خیلی قوی دارم که بدون اینکه خودم بخوام میفهمم طرف مقابلم دروغ میگه یا نه؟

میگم دست خودم نیست خودبخود متوجه میشم

به هر حال این عزیز ما الان ۶ ساله که بخاطر یه تصادف در سانحه رانندگی

در ۱۴ سالگی خودش دیگه نتونسته بخوابه

اره!!!!!!!! دیگه نتونسته بخوابه!!!

البته من که اینا رو نوشتم چون اسمشو هم پرسیده بود چون میخواستم صحبتام سندیت داشته باشه چون در خاطر م بود که حدود ۱ سال پیش شبکه ۳ در اخبار ساعت۱۰ شب خودش در مورد این شخص گزارش تهیه کرده بود

بنابراین با یه تماس و نشونی هایی که دادم متوجه شدم که ایشون همین شخصه و الان۶ سال تمومه که تو حسرت یه خواب کوچولو مونده

اره خیلی عجیب بود و منو تکون داد!!!

شاید فکر کنیم خیلی راحته ولی این انسان بغیر از این نعمت خدادادی

از چیزهای دیگری هم محروم بود که گفتنش در این مقال صلاح نیست

به هر حال دوست دارم برای این عزیز دعایی بکنید در سر نمازهاتون و راز و نیازهاتون به درگاه خداوند که این مشکلشون که فکر کنم بعد چند سال دوندگی و خرج دکتر دادن حل نشده با معجزه ای از طرف خداوند حل بشه

انشالله خداوند همیشه شما ها و خانواده های گرمتونو در پناه خودش

محفوظ و سلامت نگه داره           آمین

دیگه دستام به نوشتن نمیره   شرمنده ناراحتتون کردم

یا علی دوستان گلم

لينک


بنام خداوندی که به ما هنر عشق ورزیدن و درک کردن اموخت..........
 

با سلام دوستان مطلب زیر خیلی برام جالب بود

و دوست داشتم براتون بذارم.....ممنون از حضورتون

 

Iranian Fun group

انیشتین می‌گوید : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید .

 اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.

 بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است »

 

لينک


بنام خداوند زیبایی واقعی...........
 

خوندن مطلب زير رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .
 
بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
 
یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد  و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب  نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .
 
از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!
 
چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش
را تمام کرد بعد گفتم  : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت    بر گشتی ؟!
 
عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم  .
 
یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند... با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟ 
 
گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
 
گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست      بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .
 
خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
 گفتم : آری .
 
دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .
 
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
" انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم " .
 
من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .
 
پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .
 
پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.
 
همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم :
وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم . 
 
یا رب به در تو روســیاه آمده ام
                                          بر درگه تو به اشک و آه آمده ام
اذنم  بده  راهم  بده  ای خـالق من
                                            افکنده سر و غرق گناه آمده ام
عمرم به گناه ومعصیت شد سپری
                                            با بار گنه حضور شاه آمده ام
گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر
                                           طی کرده بسوی شاهراه آمده ام
یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف
                                             بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام
غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم
                                             محتاجم و با حال تباه آمــده ام
با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار
                                             با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
یـا  رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن
                                          درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام
من معترفم به جرم و عصیان و گـناه
                                           در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام
دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک
                                          با لطف تواینگونه به راه آمده ام
دسـت مـن افـتـاده نـالان  تـو بـگـیـر
                                          چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام
یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا
                                          پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام
حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین
                                           نـومـید مکن که روسیاه آمده ام
بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری
                                          بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام

لينک


بنام آغاز کننده و پایان دهنده هر کار خداوند بزرگ.......
 

با سلام به همه دوستان

از اینکه خیلی وقت بود از تون خبری نداشتم  منو ببخشین

حالا با وبلاگی جدید به پیش شما برگشتم

امیدوارم همیشه موفق و موید باشین

حتما به وبلاگتون سر میزنم و ادرس جدیدمو بهتون میدم

امیدوارم مثل همیشه و قبل منو از نظرات گلتون بی نصیب نذارین

با تشکر...........حمیدرضا

لينک


 
اینجا دل خراب تن خسته می خرند.....

بازار خود فروشان جای دگر است....

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
عشقی و عاطفی و دست نوشته

آرشيو وبلاگ
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پيوندها
دل نوشته های *زهرا*
دل نوشته های*بهاره*
دل نوشته های*فاطمه*
دل نوشته های*بانوی آسمان*
دل نوشته های *مریمانه*
دل نوشته های*آرزوجون*
دل نوشته های *مهدی*
دل نوشته های*رویا*
دل نوشته های*محیا*
دل نوشته های *پریا*
دل نوشته های*شیطنت*
دل نوشته های*بهاره رستمی*
طراحی هر عکسی*علیرضا*
**دختران شاد**
دل نوشته های*آیدا*
دل نوشته های*ساره*
دل نوشته های*هانی*
دل نوشته های*ستاره*
دل نوشته های*مریم*
دل نوشته های*مستانه*
دل نوشته های*شیوا*
دل نوشته های*آهو*
گروه## 1611##
دل نوشته های*مونا*
دل نوشته های*نادیا*
وبلاگ روانشناسی بهاره
سازمان نظام مهندسی کشاورزی تهران
سازمان بیمه دانا
دل نوشته های*نازگل*
دل نوشته های*سحر*
دل نوشته های*سارينا*
***دخـ تر کشـ یش***
دل نوشته های*آلاله*
***RG khoshkelak***
دل نوشته های*نرگس*
دل نوشته های*آيلارجوون*
سفر كارت ملي
دل نوشته های*ندا جون*
##اي خدا دلگيرم ازت##
من خدا ارزوها*زهرا خانوم*
###رز سفيد###پرنيان1
دل نوشته های*سارا*
دل نوشته های*ماريان*
###كوروش###پرنيان2
دل نوشته هاي *نرگس جوون*
دل نوشته های *جوجو*
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشين وبلاگ

FreeCod Fall Hafez

Download Cod Music

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس