تبليغاتX
×××شبهای@ تنهایی @من×××
×××شبهای@ تنهایی @من×××
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
مشکلات یک عروس.......!!!
 

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم خوش و خرم باشین امروز یه داستان طنز براتون گذاشتم

خوشحال میشم نظرتونو در موردش بدونم.؟ مرسی


 

از دفتر خاطرات یک عروس

 دوشنبه


الان رسیدیم خونه بعدازمسافرت ماه عسل و تو خونه جدیدمستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم .       امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده         12تاتخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی      نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم      تخم مرغ‌ها رو توش بزنم !!!

سه‌شنبه


ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم .                            در روش تهیه ‌ی اون نوشته بود ((بدون پوشش سرو شود))                   (dressing= لباس ، سس‌زدن)                                                    خب من هم این دستور رو
انجام دادم ولی ریچاردیکی از دوستاشو      واسه شام آورده بود خونه مون .                                             نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو        سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن. !!

 

چهارشنبه 


من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا     کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت: قبل از دم کردن برنج کاملا    شست‌وشو کنین.


پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این      که برنج رو دم کنم . ولی من  آخرش نفهمیدم این کار  چه
 تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه

 
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم .          خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .
تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه
 ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این                  که اونو بخورین . خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیداکردم و         سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم            و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه               یه سگی نیاد اونو بخوره.                                                        ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟!!

نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!!                                                        حتما خیلی تو کارش استرس داشته.                                            باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
 
جمعه


امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم .                                    نوشته بود همه‌ی موادلازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک!                   (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک)

خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه 


ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی
 مراسم  روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که             چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه  یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ؟؟                                                                             قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم  ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش                       ...وای
 من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن      ولی بازم خیلی پریشون بود.
 حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش
برقصه.
 وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و
زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
 هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم ...


 

 چگونه بگويم ؟؟

 تصوير گذشته در آيينه خيال

  مرا سخت آزار مي دهد...

 

 چگونه...؟؟ 

 در آتش نگاه تو سوختم

 در هواي صداي دل فريبت

 هجرت گزيدم...هجرت

  سهم من

  هراس بود

 هراس در جاده هاي مه آلود

 در خطوط خيس نگاهم

 غرق در فريب تو شدم

 آتش بهتان تو مرا مي سوزاند...

 

 چگونه ...؟؟؟

 چگونه بگويم...

 تو خورشيدآسمان صداقت را

 به طمع گرفتن يک آغاز ديگر

 در خرابه هاي عمرت بجا گذاشتي......

 

 چگونه بگويم... 

""من به خود مي گويم

چه کسي باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد""

           "   حميد مصدق"



لينک


هر مانع یک فرصت.......
 

بانام خداوند یکتا که فرصتی داد تا بتوانم یکسالگی اشنایی با شما

دوستان گلم را جشن بگیرم...

آری.......

امروز یکسال از اولین روزی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم میگذره..

انگار همین دیروز بود یا همین چند ساعت پیش

خیلی زود گذشت.....

بقول قیصر امین پور((چه زود    دیر میشود گاهی...))

امیدوارم تونسته باشم دوست خوبی برای شما بوده باشم

دوست دارم نظر شما  ها رو درمورد این یکسال بدونم

اگه قدم رنجه کردین و اومدین نظرتونو در مورد این یکسال و مطالب

اپ شده بگین

 

با ارزوی موفقیت همه انسانهای خوب کره خاکی...

یا حق


Image By Pic.Blogfa.Com 

مانعى در مسير...

 در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس    در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که  سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه  شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
((هر مانعى، فرصتى ))



من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که

                             عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

             تقدیم به قلبهای فشرده ،به احساسات آتش گرفته ،به خاکسترهای برباد رفته


:: .::: آشوب :::. :: | عکس Love


لينک


مطالب خیلی مهم که ................بخوانید!!!
 

با سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم روزگار بر شما خوش و خرم باشه

امروز به پست جدیدم یه مطلب اضافه کردم و اونم به خاطر فوت ناگهانی

و دردناک بدل کار معروف ایرانی پیمان ابدی هستش که خیلی

غیر منتظره

اتفاق افتاد.این شعر تقدیم به او....خداوند قرین رحمتش گرداندآمین


 

زندگی کوچک
 
ترک کن!
زندگی کوچک ات را
عادت
روزمرگی
قناعت را
 
ترک کن!
زندگی کوچک ات را
برای دیدار سرزمین های دور
آنجا که گیاهان
در زیر برف ها جوانه زده اند
و بر کوهساران
نشانه هایی نو از حیات می جوشد
 
ترک کن!
زندگی کوچک ات را
ترک کن!
 
رویاها دست یافتنی است.
رویاهای پنهان!!
رویاهایی که اینک
از دستان ما دور می نماید.
 
ترک کن!
زندگی کوچک ات را
ترک کن!
 
سنجاقک های کوتاه پرواز
طعمه‌ی مرغ ها خواهند شد.
طعمه‌ی زمان در گذر!!
عبدالحمید دادوند


 


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
 

 
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

 
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

 
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

 
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

 
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

 
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

 
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست...



لينک


معنی واقعی عشق........
 

با سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم با اب و هوای بارونی روزهای بهاری حال کرده باشین اساسی

به هر حال درسته زمستون زیاد پر برکتی از نظر نزولات نداشتیم

ولی بهار زیبا و ابری و یا همون هوای دو نفره زیاد داشتیم.

امیدوارم عاشقا این متن رو خوب بخونن!!

منتظر نظرهای گلتون هستم


 كارت پستال - دردسر عشق

 

عشق یعنی انجام ندادن !!!

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی  از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"

 

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:" این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟"

 

مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. "

 

شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است."


كارت پستال - بوسه باران


لينک


 
اینجا دل خراب تن خسته می خرند.....

بازار خود فروشان جای دگر است....

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
عشقی و عاطفی و دست نوشته

آرشيو وبلاگ
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

پيوندها
دل نوشته های *زهرا*
دل نوشته های*بهاره*
دل نوشته های*فاطمه*
دل نوشته های*بانوی آسمان*
دل نوشته های *مریمانه*
دل نوشته های*آرزوجون*
دل نوشته های *مهدی*
دل نوشته های*رویا*
دل نوشته های*محیا*
دل نوشته های *پریا*
دل نوشته های*شیطنت*
دل نوشته های*بهاره رستمی*
طراحی هر عکسی*علیرضا*
**دختران شاد**
دل نوشته های*آیدا*
دل نوشته های*ساره*
دل نوشته های*هانی*
دل نوشته های*ستاره*
دل نوشته های*مریم*
دل نوشته های*مستانه*
دل نوشته های*شیوا*
دل نوشته های*آهو*
گروه## 1611##
دل نوشته های*مونا*
دل نوشته های*نادیا*
وبلاگ روانشناسی بهاره
سازمان نظام مهندسی کشاورزی تهران
سازمان بیمه دانا
دل نوشته های*نازگل*
دل نوشته های*سحر*
دل نوشته های*سارينا*
***دخـ تر کشـ یش***
دل نوشته های*آلاله*
***RG khoshkelak***
دل نوشته های*نرگس*
دل نوشته های*آيلارجوون*
سفر كارت ملي
دل نوشته های*ندا جون*
##اي خدا دلگيرم ازت##
من خدا ارزوها*زهرا خانوم*
###رز سفيد###پرنيان1
دل نوشته های*سارا*
دل نوشته های*ماريان*
###كوروش###پرنيان2
دل نوشته هاي *نرگس جوون*
دل نوشته های *جوجو*
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشين وبلاگ

FreeCod Fall Hafez

Download Cod Music

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس